مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

228

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آورده‌ام و مرا با او طرفه حديثى هست . گفتيم : ما را از شنيدن آن حديث بهره‌مند كن . آن مرد گفت : بدانيد كه من درين شهر ، كتان كاشتم و او را درو كرده ، ببافتم و پانصد دينار درين كار صرف كردم . وقتى كه خواستم او را بفروشم ، زياده بر آنچه صرف كرده بودم ، قيمت ندادند . كسى به من گفت كه : از آن بسوى شهر عكاء 11 ببر كه از بهر تو سودى بزرگ خواهد نمود . و عكاء در آن زمان در دست فرنگيان بود . من كتان بسوى عكا بردم و پارهء از آن كتان را بوعدهء شش ماه بفروختم . و در هنگامى كه ببيع و شرى مشغول بودم ، زنى از زنان فرنگيان چنان كه عادت ايشان است ، بىنقاب ببازار آمد و خواست كه كتان شرى كند . من ، حسن و جمال آن زن ديده ، عقلم حيران شد . قدرى كتان به قيمت ارزان بوى بفروختم . او كتان گرفته ، برفت . پس از چند روز بسوى من بازآمد . قدرى ديگر كتان به قيمت ارزان‌تر از نخستين از من شرى كرد . و آن زن پيوسته بسوى من آمده ، كتان همىخريد و دانسته بود كه من او را دوست ميدارم . و آن زن را عادت اين بود كه عجوزى را با خود ميآورد . روزى من بعجوز گفتم كه : من بمحبت اين دل‌آرام ، مفتون گشته‌ام . آيا ميتوانى كه در ديدار من با او حيلتى كنى ؟ عجوز جواب داد : آرى مىتوانم . و لكن نبايد كه اين راز از ميان من و تو و اين زن بدر شود . و با وجود اين بايد كه مال صرف كنى . من با عجوز گفتم : اگر در ديدار او جان دهم ، مضايقت نكنم . زر چه محل دارد و دينار چيست * مدعيم گر نكنم جان‌نثار چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و نود و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، آن مرد ، پنجاه دينار بعجوز داد . عجوز زرها گرفته ،